یکروز وسط خیابان، آقایی سر راهت میایستد، متوجه میشوی که با تو کار دارد.گوش میدهی که خود را معرفی میکند و میگوید که قرعهای در کار بوده و نام تو بیرون آمده.کمکم اما رنگ صورتت میپرد با آنچه در ادا
برچسب:
نویسنده: ترانه قربانی
تاريخ: پنجشنبه
22 آبان
1399 ساعت: 8:36